close
تبلیغات در اینترنت
لباس حضرت عمر (رض)!

لباس حضرت عمر (رض)! 

لباس حضرت عمر (رض)!

 

لباس وبخصوص نوع لباس امیرالمؤمنین حضرت عمر رضی الله عنه نيز درس و الهام دهنده برای مسلمانان بود و هست. حضرت عمر (رض) در زمان خلافت وامارت خویش مطابق روایت اکثریت از سیرت نویسان زندگی بی نهایت ساده وفقیرانه ای داشتند که میان او واصحاب نادار و فقیر شان هیچ فرق و امتیازی اساسآ وجود نداشت. میگویند حضرت عمر (رض) در بيشتر اوقات عادات داشت که اگر لباس شان پاره  میشود ، آنرا  خودش پینه  می ‌زدند.
کیفیت لباس امیرالمؤمنین چنان بود که در تمام فصول سال 
 فقط دو جوره لباس از بیت المال تسلیم می شد .آن هم از تکهء ضخیم  ودرشت . 
عملاً 
 در زندگی حضرت عمر (رض ) طوری واقعی گردیده است که :هرگاه لباس خود را می ‌شست برهنه می ‌نشست، تا خشک شده آن را بپوشد.

طوریکه در فوق متذکر شدیم ،هرگاه لباس اش پاره می‌شد، آنرا خودش پینه می زد ، و در بسیاری از اوقات پینه آن از پینه های جرمی می بود .


یک بار
 تعداد پینه های سر شانهء   لباس حضرت عمر (رض ) را شماریدند ، تعداد این پینه ها به چهار میرسید، وتعداد پینه های تنبان شان به دوازده پینه میرسید. 
حضرت زید ابن ثابت می‌فرماید: یک بار من
 پینه های لباس امیر المؤمنین   حضرت عمر (رض) را شماریدم ، پینه های لباس اش به هفده پینه می رسید. 

مورخین مینویسند :در یکی از روز ها ی جمعه زمانیکه حضرت عمر (رض) مصروف ایراد خطبه بود ، درازار که بر تن داشت دوازده پینه دیده میشود که حتی یکی از پینه های آن از پینه جرمی بود .

میگویند در یکی از روز های جمعه حضرت عمر (رض) ناوقت به مسجد تشریف اوردند، بر منبر بالا رفت اولآ از تاخیر خود معذرت خواست ،وعلت تأخیر خویش را نیزذکر کرد وگفت:لباس‌هایم را شسته بودم و دیگر لباسی نبود که آن را تن میگردم.

مؤرخین می نویسند که : حضرت عمر (رض) در سفر خویش به بیت المقدس پیراهنی ازکرباس به تن داشت که به علت کهنگی از جانب پشت پاره شده بود، پیراهن دیگری نیز نداشت،وقتی به نزدیک های بیت المقدس رسید گفت: رئیس این منطقه را صدا کنید و وقتی حاضر شد به او گفت: پیراهنی به من امانت دهید و پیراهنم را بشوئید و پارگیش را  پینه زنید . 

پیراهنی از تیکه کتانی برایش آوردند، از آنها پرسید: این چیست؟ گفتند: کتان است. گفت: کتان دیگر چیست؟ برایش توضیح دادند.
مؤرخین
 می افزایند:حضرت عمر (رض)  به آنان گفت :این پیراهن زیاد نرم است، همان پیراهن من خوب است که عرق در آن جذب می‌شود.

پیراهنش را کشید و پیراهن دیگر بر تن کرد. بعد از اینکه پیراهن اش شسته و وصله زده شد، دوباره پیراهن خودش را بر تن نمود.

مؤرخین  می افزایند:

مسلمانان برایش گفتند: امروز علمای یهود و نصارا برای ملاقات شما می‌آیند و تو را احتمالابه دیدة حقارت خواهند نگرید، باز ما چه خواهیم گفت؟ فرمود: ما از بدگفتن کسی پروا نداریم. خداوند ما را به اسلام عزّت بخشیده است نه به لباس. 

در این هیچ جای  شک نیست که:  حضرت عمر (رض) مردی زاهد و از زینت و زیور دور و از تنعم و خوش گذرانی اجتناب می‌کرد، ولی در عین حال مرد آداب و از خانواده اشراف قریش بود،‌ خوب می‌دانست چه رفتاری در کجا مناسب و چه گفتاری در چه وقتی خوب و چه لباسی در چه هنگامی پسندیده است.

میگویند :

روزی پنجاه نفر از صحابه کرام  که از مهاجرین بودند در مسجد نبوی گرد آمده بودند و یاد زهد حضرت عمر فاروق(رض) در میان آمد. آنگاه مشورت و مذاکره کردند که کسی که سلطنت کسری و قیصر در قبضة اوست و حکمش در شرق و غرب نافذ است و وفود عرب و عجم به محضرش می‌آیند و او را در این حال می‌بینند که به لباس او دوازده پینه  زده شده است، او را باید گفت که این لباس را عوض کند و لباس خوب بپوشد که از لباس خوب هم نوعی هیبت حاصل می‌شود و برای خوراک نیز نظم شایسته‌ای به کار برده شود و برای هر وعده، سفرة کاملی پهن گردد و مهاجرین و انصاری که برای ملاقات می‌آیند در خوردن شرکت کنند.

اما کسی جرأت نکرد که این پیشنهاد را به محضر امیرالمؤمنین مطرح نماید. بالاخره همه  در این مورد متفق القول شدند که باید : حضرت علی کرم الله وجهه که در عین وخت خسر حضرت عمر (رض) است ، با ایشان این موضوع را  در جریان قرار  دهیم تا ایشان ، این موضوع را با حضرت عمر (رض) در میان قرار  دهد،  بنآ همه نزد حضرت علی کرم الله وجهه رفتند وموضوع را با ایشان در میان گذاشتند ،حضرت علی کرمه الله وجهه بعد از اینکه از جریان مطلع یافت به صحابه کرام گفت: من چنین سخنی را به او نمی‌کویم. به امّهات المؤمنین بگویید تا آنان موضوع را بحضور حضرت عمر (رض) مطرح نمایند.

احنف بن قیس می‌گوید: سپس مردم به محضر حضرت بی بی عایشة صدّیقه و حفصه رفتند ، هردو باهم در جایی جمع شدند. حضرت عایشه گفت: خوب است من به او می‌گویم. حضرت حفصه فرمود: نمی‌پذیرد. اما با اصرار صحابه ، امّهات المؤمنین هردو به نزد حضرت عمر تشریف بردند و بعد از یک مقدمه موضوع را به امیر المومنین مطرح ساختند .
حضرت عمر (رض ) بعد از شنیدن صحبت های بی بی عایشه وحضرت حفصه  به گریه افتاد و تنگی معیشت آنحضرت صلی الله علیه وسلم
 را یاد کرده آن‌ها را هم به گریه انداخت و فرمود بشنوید: من دو رفیق داشتم. آنان را در چه حالی دیده‌ام! اگر مسیری خلاف آن‌ها اختیار کنم دوستی ایشان نصیب من نخواهد شد.

بالاخره، فاروق اعظم (رض) در ارادة خود همچنان مصمّم و ثابت‌قدم باقی ماند و از مسیر سیرة نبوی و ابوبکر صدّیق، ذرّه‌ای هم منحرف نگشت.

سیرت نویسان می نویسند :
روزی عمر بن الخطاب چشمش به لباس فاخری افتاد که فروخته می‌شود، لذا حضور رسول الله آمد و عرض کرد: «یا رسول الله! چه خوب است که این لباس را بخری تا هنگام ملاقات با نمایندگانی که می‌آیند و نیز در وقت نماز جمعه آن را بپوشی». ولی چون این لباس ملیله‌دوزی طلا داشت، آن حضرت از خرید آن امتناع فرمود(این است متن حدیث بخاری:
 «عَنْ نَافِعٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ أَنَّ عُمَرَس رَأَى حُلَّةً سِيَرَاءَ تُبَاعُ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَوِ ابْتَعْتَهَا، تَلْبَسُهَا لِلْوَفْدِ إِذَا أَتَوْكَ وَالْجُمُعَةِ. قَالَ: إِنَّمَا يَلْبَسُ هَذِهِ مَنْ لاَ خَلاَقَ لَهُ».

از این روایت واضح است که حضرت عمر مرد آداب و پایبند رسول عمومی بود و عقیده داشت که رئیس دولت در اوقات ملاقات با اشخاص بزرگ یا هنگام حضور در مجالس و مجامع باید لباس مناسبی بپوشد.

همین عمر بود که چون والی یمن با لباس قیمتی وفاخری به حضورش آمد، برآشفت و امر کرد تا لباس ساده بپوشد. بار دیگر همان والی با مویی ژولیده و لباس کهنه و نامناسبی به حضور رسید. حضرت عمر این بار فرمود: مقصودم این نبود که خود را به این وضع ناپسند در آوری. نه ژولیده و ژنده پوش باش و نه خود را مانند زنان زنیت نمایی .

مؤرخین می نویسند : حضرت عمر (رض ) در طول خلافت خود هیچ وقت خیمة مستقلی برای خود نداشت. در هنگام سفر هرگاه به منزل، می‌رسید برای محفوظ‌ ماندن از آفتاب یا باران، چادر یا پوست بر درختی می‌انداخت و در زیر سایه آن استراحت می‌کرد. هرگاه مال غنیمت از جایی می‌آمد، چنان تقسیم می‌نمود که سهم خودش مساوی با سهم دیگران مساوی باشد .
میگویند روزی : چند چادری را که در اموال غنیمت بود، همه را در میان مردم توزیع کرد. و به هر نفر یک چادر داد. بعد از آن در روز جمعه که برای خطبه تشریف آورد، از آن چادرها یکی را پوشیده و دیگری را ازار بسته بود. مردم اطّلاع پیدا کرده بودند که آن جناب از انتقاد خوشحال می‌شود. لذا حضرت سلمان فارسی (رض) برخاست و گفت: ما خطبة شما را نمی‌شنویم زیرا به هریک از ما یک چادر داده‌اید و خود دو چادر برداشته‌اید. حضرت فاروق (رض) شنید و تبسمی کرد و فرمود: من ازار کهنه خود را شسته، برای خشک
 ‌شدن انداختم و یک چادر از عبدالله گرفتم. حضرت سلمان(رض) گفت: بلی، ما اکنون خطبة شما را می‌شنویم.

میگویند : روزی چند چادر بین زنان مدینه تقسیم نمود. یک چادر بزرگ باقی ماند. شخصی گفت: یا امیرالمؤمنین این چادر را به نواسه رسول الله صلی الله علیه وسلم  (یعنی دختر علی، ام کلثوم، بدهید) که همسر شما می‌باشد.
فرمودند: نه! امّ سلیط مستحق‌تر است.(امّ سلیط
 از جمله صحابیه‌ای از زنان انصار بود. وی درغزوة احد برای مردان با مشک آب می‌برد (صحیح بخاری).
همچنان باری دیگر چنین اتفاقی افتاد و مردم گفتند: این را به صفیه دختر ابی عبید، زن پسرت (عبدالله ابن عمر) بدهید. باز همان پاسخ را داد. (فتح الباری)
 

الهی ما را به  راه اسلام برابر و به لباس صحابه عظام مجهز بساز. امین

 

 

 

بخش نظرات براي پاسخ به سوالات و يا اظهار نظرات و حمايت هاي شما در مورد مطلب جاري است.
پس به همين دليل ازتون ممنون ميشيم که سوالات غيرمرتبط با اين مطلب را در انجمن هاي سايت مطرح کنيد . در بخش نظرات فقط سوالات مرتبط با مطلب پاسخ داده خواهد شد .

شما نيز نظري براي اين مطلب ارسال نماييد:


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی